گل هیاهو
همه چیز در باره فرشته های پاک خدا...
دوری از تو نتوانم نتوانم نتوانم...
آرام کنارت نشستم و سهم من اشک و آه و بغض . با هر زخمه سنگتراش قلبم کنده میشد . و من هربار که به دیدنت می آیم بیتاب تر میشوم.و دل کندن از تو سخت تر.من قرار بود زخمهای دنیا را به تن بخرم تا تو خوب باشی.نه اینکه تو زیر خاک سرد باشی و من نفسم گرم باشد.آخر به زور مرا از کنارت کند و برد.هر چه مقاومت کردم فایده نداشت. او هم بغضش دست کمی از من نداشت.سرم را در گردنش فرو بردم.هرچه از او خواستم که بازهم ک
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
بالاخره زمان موعود رسید و من نه برای حق خواهی از مصیبتهایی که کشیدم و نه برای تمام دردهایی که متحمل شدم تنها برای تو ایستادم در محضر دادگاه و از حقوق هزاران کودکی دفاع کردم که همچون تو پرپر شدند.خداوند نیرویی به من داد که توانستم دفاعی از تو کنم که حاضرین تنها یک سوال پرسیدند:خانم آیا شما پزشکید؟چگونه به این مطالب حرفه ای و تخصصی اینگونه واقفید؟و من جواب دادم:خیر من یک مادرم.و صدای همه کودکانی هستم که قربانی شده اند ولی مادرانشان اینجا نیستند تا از آنها دفاع کتتد.
و همه چیز چه خوب پیش رفت .
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
یادش بخیر .همین پارسال بود که با همسر نمایشگاه کتاب را برای تو زیر و رو میکردیم.آخر کتاب حمام بهداشتی برایت پیدا نکرده بودیم.و چه غم بزرگی بود برای من که اگر حمام رفتی با چه چیزی سرت را گرم کنم.کتاب حمام بهداشتی برایم حکم طلا را داشت.بالاخره از غرفه کتابهای خارجی و بین الملل پیدایش کردیم.چه ذوقی کردم آن لحظه.بعد از خریداری کتاب حمام تازه فکرم باز شد و یاد چیزهای دیگر برایت افتادم.عروسکای انگشتی،کتابای برچسبدار،از اون کتاب برجسته ها که وقتی بچه بودیم دوستامون پزشو میدادن،کتاب شعر،کتاب سه بعدی ،
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
عزیزان دلی که جویای احوال من بودند بسیار ممنون و متشکرم.دادگاه اول رو برنده شدم و چون دکتر خاطی محکوم شد درخواست تتازه نظر داد و به هیات پنج نفره رفت و اونجا با اینکه اظهار داشتم دکتر پیشنهاد دادن دیه پسرم رو داده و میخواسته معامله کثیفی بکنه کسی به حرفهام گوش نداد .لعنت به دکتر لعنت به این عدالت.خداوند مهربان و بزرگ در سال ۹۳ یک دختر به من هدیه کرد و شد جانان من .
البته من هنوز با ترسهایم زندگی میکنم با اضطرابها و غمهایم این دردیست که هرگز آرام نمیشود.
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
آرام کنارت نشستم و سهم من اشک و آه و بغض . با هر زخمه سنگتراش قلبم کنده میشد . و من هربار که به دیدنت می آیم بیتاب تر میشوم.و دل کندن از تو سخت تر.من قرار بود زخمهای دنیا را به تن بخرم تا تو خوب باشی.نه اینکه تو زیر خاک سرد باشی و من نفسم گرم باشد.آخر به زور مرا از کنارت کند و برد.هر چه مقاومت کردم فایده نداشت. او هم بغضش دست کمی از من نداشت.سرم را در گردنش فرو بردم.هرچه از او خواستم که بازهم کنارت باشم گوش نمیکرد انگار صدایم را نمیشنید. گریستم و گریستم و گریستم.اشکهایم لباسش را خیس کرد ولی بازهم مرا برد و من قلبم را برای چندمین بار در قطعه سی و هشت بهشت زهرا دفن کردم.
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:52 توسط مریم|
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی


بعضی از این اپلیکیشن ها داره تبدیل میشه به بلای جوون.چند روز پیش با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم که داشت قدم نو رسیده رو تبریک میگفت .بین خواب و بیداری بغضمو قورت دادم و خیره شدم به صفحش .باز هم دلم تنگ شد و دونه دونه خاطراتت جلوی چشمام جوون گرفتن یاد علاقه عجیبت به شکلات نارگیلی افتادم یاد شب بیداری هات یاد لبهای کوچولوت و یاد شنا کردن هر روزت .دلم تنگته.
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
پ.ن:نظراتی که مربوط به پست های زمان قبل از واقعه هست رو جواب ندادم .واقعیتش اینه که دلم طاقت نیاورد. و هر کاری کردم نتونستم.بازم مرسی به خاطر اینکه تنهام نذاشتین.
چه بعد از ظهر شلوغی. شاید هم من امروز خیلی بی اعصابم.از کله سحر یه چی تو سرم دور میزد .خلاصه امروز از اون روزاست.هوا گرفته خنک آلود و یه جورایی ملسه.همه اینا فقط یه معنی میده .امروز نوستالژی بازاره.هر جا رو نگاه میکنم یه چیزی رو یادم میاره همه چیز ش
برچسب: نوستالژی,
نویسنده: پندار حبیبی
برچسب: استثنایی,
نویسنده: پندار حبیبی
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
آرام کنارت نشستم و سهم من اشک و آه و بغض . با هر زخمه سنگتراش قلبم کنده میشد . و من هربار که به دیدنت می آیم بیتاب تر میشوم.و دل کندن از تو سخت تر.من قرار بود زخمهای دنیا را به تن بخرم تا تو خوب باشی.نه اینکه تو زیر خاک سرد باشی و من نفسم گرم باشد.آخ
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
بالاخره زمان موعود رسید و من نه برای حق خواهی از مصیبتهایی که کشیدم و نه برای تمام دردهایی که متحمل شدم تنها برای تو ایستادم در محضر دادگاه و از حقوق هزاران کودکی دفاع کردم که همچون تو پرپر شدند.خداوند نیرویی به من داد که توانستم دفاعی از تو کنم
یادش بخیر .همین پارسال بود که با همسر نمایشگاه کتاب را برای تو زیر و رو میکردیم.آخر کتاب حمام بهداشتی برایت پیدا نکرده بودیم.و چه غم بزرگی بود برای من که اگر حمام رفتی با چه چیزی سرت را گرم کنم.کتاب حمام بهداشتی برایم حکم طلا را داشت.بالاخره از
برچسب: نمایشگاه,
نویسنده: پندار حبیبی
عزیزان دلی که جویای احوال من بودند بسیار ممنون و متشکرم.دادگاه اول رو برنده شدم و چون دکتر خاطی محکوم شد درخواست تجدید نظر داد و به هیات پنج نفره رفت و اونجا با اینکه اعلام کردم دکتر پیشنهاد دادن دیه پسرم رو داده و میخواسته معامله کثیفی بکنه کسی به حرفهام گوش نداد .لعنت به دکتر لعنت به این عدالت.
خداوند مهربان و بزرگ در سال ۹۳ یک دختر به من هدیه کرد و شد جانان من .
البته من هنوز با ترسهایم زندگی میکنم با اضطرابها و غمهایم این دردیست که هرگز آرام نمیشود.
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی