امروز یه تجربه خوب داشتم .تو راهه خونه بودم.تو کوچمون قدم میزدم و همینجوری که راه میرفتم به آسمون خیره شدم و خدا رو شکر کردم که با توجه به اینکه امروز کالج پوشیدم بارون نیومد .با این فکر لبخند زدم.یهو آسموون غرید و بارون نم نم بارید.ابرارو نگاه کردم و وسط کوچه با عصبانیت یه مرسی جانانه گفتم . پیرمرد عابری که از روبه رو میومد کج کج نیگام کرد و سری تکوون داد.دووییدم رفتم زیر طاقی.همینجوری که بارونو نیگاه میکردم.دلم به حال خودم سوخت.دوست نداشتم فرار کنم.دوست نداشتم بزرگ باشم.آروم آروم از زیر طاقی اومدم بیرون و وایسادم وسط کوچه.نم نم بارون خیسم کرد.ولی من بازم کم نیاوردم. یهو آسمون غرید .بارون شدیدتر شد .انگار داشت به صورتم شلاق میزد .از نوک دماغم آب میچکید . روسریم به پیشونیم چسبیده بوود.حالا دیگه کفشهام خیس خیس بود.وای که چه قهقه ای زدم از ته دل.مدتها بوود اینجوری نخندیده بوودم.لذتش بی نظیر بوود.روبه روی خونمون یه پارکه کوچیکه به درختاش زل زدم و خندیدم.یهو یاد یه چیزی افتادم.بچه که بودم چند باری با روسری رفتم حمووم .دوست داشتم وقتی شیر آبو باز میکنم مثل نقش اول فیلمای دوران بچگی که زیر بارون انتظار نامزد نامرد ،رفیق نالوطی ،فرزند بی وفا ،پدر مادر سنگدل یا معلم عقده ای یا.... شونو میکشیدن و آب از لب و لوچشوون میبارید، باشم و آب روسریمو خیس کنه و منم زیر بارون ساختگیه ذهنم هی آه بکشمو و زیر دوش راه برم.خندم بیشتر شد .بارون کمتر شد .بارون قطع شد. احساس کردم که دیگه نمیترسم از هیچی از هیچکس.
سلام سلام و سلام...ما را در سایت سلام سلام و سلام دنبال میکنید
برچسب: استثنایی, نویسنده: بازدید: 250